زندگینامه کوتاه و خود نوشت شهید عليرضا نامدار نظم آبادى
يکشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۸ ساعت ۰۰:۴۰
پدرم ما را نه از راه معاملات بزرگمان كرده و نه از راه قاچاق بلكه از راه زحمت و در فصل تابستان در زير آفتاب گرم تابستانى عرق ريخت و ما را بزرگ كرده است تا اينكه من خودم به سن 21 ساله شدم كه اين وصيت را برايتان مينويسم.

نوید شاهد استان مرکزی،شهید عليرضا نامدار نظم آبادى دوم فروردین 1342 ‏، در روستای نظام آباد از توابع شهرستان اراک به دنیا آمد. پدرش محمد، کشاورزی می کرد و مادرش صدیقه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. کارگر بود، به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. نهم خرداد1363، در جزیره مجنون عراق غرق و شهید شد. مزار او در زادگاهش واقع است.

پدرم خواست دستهایمان را با هم عوض کنیم

وصيت نامه شهيد عليرضا نامدار نظم آبادى

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام الله يگانه منجى عالم بشريت و با سلام بر امام عصر و نايب بر حقش امام خمينى و با سلام بر تمامى شهداى صدر اسلام از احد و خندق گرفته تا شهداى عمليات خبير

اين حقير در تاریخ 1342/4/5 در روستاى نظم آباد متولد شدم پدر و مادرم نام مرا عليرضا نهادند من در روستا بزرگ شدم تا اينكه به سن 7 سالگى رسيدم اولين سال تحصيلى را در روستاى نظم آباد گذراندم تا اينكه مدارك پنج ابتدائى را در مدرسه اخلاص كنونى گرفتم و آمدم به مدرسه آپادانا شهر صنعتى اراك و اول راهنمائى در مدرسه ادامه تحصيل دادم .

من از صبح تا ساعت 1 بعدازظهر در مدرسه بودم و از آنجا كه تعطيل ميشدم به كمك پدرم كه در كار حوض پله مشغول بود كمك ميكردم  و تا اينكه مخارج زندگى را بتوانيم اداره نمائيم پدرم ما را نه از راه معاملات بزرگمان كرده و نه از راه قاچاق بلكه از راه زحمت و در فصل تابستان در زير آفتاب گرم تابستانى عرق ريختن ما را بزرگ كرده است تا اينكه من خودم به سن 21 ساله شدم كه اين وصيت را برايتان مينويسم.

من در سن 18 ساله بودم كه يك شب پدرم به من گفت 1000 هزار تومان به تو ميدهم بيا دستهايمان را عوض كنيم و من حاضر نشدم منظور اين بود كه از بس دستهاى او ترك خورده  و پينه بسته بود من كه فرزندش بودم حاضر نشدم .

حال كه اين وصيت را مينويسم در تاريخ 63/9/26 شب سه شنبه داخل سنگر نوشته ام 18 ماه خدمت اين حقير سرباز ايران كه در تاريخ 61/4/15 خودم را به سربازى معرفى كردم و از آنجا دوره مقدماتى را در پادگان امام رضاى مراقه به پايان رسانم ما را در آنجا نگهداشتند و من را به قسمت انتظامات انتخاب كردند چون كه از انتظامات خوشم نمي آمد و كار راحتى بود از آنجا انتقالى گرفتم و به لشگر 92 زرهى اهواز منتقل شدم.

ميدانستم كه ايران در حال مبارزه هست گفتم بهتر اين است كه من در جبهه اى نبرد حق عليه باطل شركت كنم آنقدر شوق حسينى بر سرم ميپرواندم كه يكسره دنبال گرفتن انتقالى بودم موقعى كه به اهواز رسيدم به پادگانى كه در خرمشهر بود رفتم و از بچه ها سوال كردم كه گروههان سوم 151 كجا هست گفتند در خط مقدم آنقدر دوست داشتم كه همان ساعت بريم خط با شوق و اشتياق بيسيم تحويل گرفتم تا هر شب براى گشتى اعزام كنند 


سخنى دارم با خانواده محترم ! پدر و مادر عزيزم ضمن عرض سلام و تسليت از شما خواهش ميكنم در سوگ من ناله و زارى سر ندهيد درست است كه من شهيد شدم ولى با گريه كردن شما تمامى زحماتى كه من كشيدم هدر ميدهيد تمامى امتحانى كه من دادم مرا مردود ميكنيد بگذاريد من در آن دنيا نزد على اكبر و حضرت قاسم رو سفيد باشم اگر درباره زحماتى كه شما برايم كشيده ايد شب و روز  كار كرديد پدرم اگر شبها به اميد من بيدار ماندى مادرم از شما تقاضا ميكنم مرا ببخشيد ديدار ما در آخرت و در بهشت باشد 

برادرانم سلام به يك يك شما و خانواده شما از برادران عزيزم استدعا دارم مشكى پوش نشوند چونكه تمامى ضد انقلابها شاد ميشوند گريه و ناله سر ندهيد مادرم را دلدارى بدهيد به فرزندانتان درس شهادت با شهامت بدهيد كه نماز و روزه مرا پولى در دستم بود خرج نماز و روزه ام كنيد و مزار من كه ميآيد يكى از نوارهايم را بياوريد برايم بخواند چونكه من به نوارها خيلى علاقه داشتم از قول من به تمامى رفيقانم و فاميلها جداگانه سلام برسانيد در پايان طول عمر رهبرمان و ظهور هر چه زودتر امام عصر را از خداوند متعال خواستارم والسلام و الى من التبع الهدی


برادر شما و سرباز حقير اسلام عليرضا

پدرم خواست دستهایمان را با هم عوض کنیم 

منبع: اداره هنری، اسناد و انتشارات بنیاد شهید و امور ایثارگران استان مرکزی 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده