مصاحبه با جانباز هشت سال دفاع مقدس / سعید وفایی؛
يکشنبه, ۱۶ تير ۱۳۹۸ ساعت ۰۰:۰۲
در این دفاع هرکس جوانی از دست می داد خرسند بود که عزیزش هم ردیف یاران امامشان حسین ابن علی(ع) است. مجروهان خود را فدایی سرورشان ابوالفضل العباس می دیدند و یا اسیری که خود را در بند اسارت می دید وظیفه خود را همچون اسیران کربلا رساندن پیام خون شهدا به گوش جهانیان می دانست.
 ؛

نوید شاهد استان مرکزی، سعید وفایی، جانباز و پیشکسوت دوران دفاع مقدس استان مرکزی ۴ کتاب تحت عنوان «سیری در جنگ تحمیلی عراق و ایران»، «فصل‌نامه جنگ ایران و عراق»، «خبردار» و «اطلس راهنمای خوزستان» را به رشته تحریر درآورده است.

مصاحبه با جانباز سعید وفایی

جانباز سعید وفایی صحبت های خودشان را با توضیحاتی در مورد شکل گیری انقلاب اسلامی ایران و نقش امام خمینی در پیروزی این انقلاب بدین شکل آغاز کردند

گاهی افراد و یا امت هایی در طول تاریخ سرنوشتشان به گروه و یا فردی گره می خورد. و در سرنوشت آن امت تغییراتی رخ می دهند که آینده گان از آن افراد و یا امت ها به نیکی و یا بدی یاد می کنند. و یا آن امت ها به طور کامل فراموش می گردند. ماندگاری یک امت به دو عامل بستگی دارد یکی آن که خود آن امت تصمیم به تغییر در جهت رستگاری بگیرند و یا فردی منتخب از جانب خداوند این مسئولیت را برعهده گیرد و تغییر در رفتار و افکار مردم ایجاد کند.

انقلاب ما هم اینگونه بود که فردی به خواست خدا باعث شد که در مردم ایران تحولی اتفاق افتد و جریان اعتراضات مردمی وجهه معنوی به خود گیرد. که به گفته خود امام خمینی رحمت اله علیه : این انقلاب انفجاری از نور بود.

که البته بعضی چشمشان را در برابر این نور بستند و بعضی خود را در جهت جریان این نور قرار دادند و جزئی از این نور شدند. که البته همه مردم با توجه به فطرت درونیشان با این انقلاب موافق بودند مگر آنان که هواهای نفسانیشان انقدر برآنها مسلط شده بود که اجازه نفوذ این نور را به قلب آنها نمی داد.

از آقای وفایی در مورد نحوه آشنایی ایشان با امام خمینی (ره) پرسیدیم. که ایشان در ادامه گفتند:

اولین باری که من چهره دلربای امام را روی قطعه کوچکی عکس پشت شیشه یک حجره دیدم. هرچند که ایشان با آن توصیفاتی که من در ذهنم نسبت به یک قهرمان ساخته بودم بسیار فرق داشت. اما آنچنان جذبه ای و نوری در ایشان دیدم که ناخودآگاه شیفته شان شدم.

در ادامه ایشان از فعالیت های انقلابی و دوستان انقلابی خود گفتند:

من و تعدادی از جوانان هر روز به مسجد آخوند واقع در اراک می رفتیم و آنجا باهم در مورد فعالیت های روزانه خود تصمیم می گرفتیم. در این مسجد من با شهید رحیم آنجفی آشنا شدم.

لازم به ذکر است که مسجد آخوند در طول انقلاب اسلامی در شهر اراک از پایگاه های اصلی انقلابیون بود. شهید مهدی ثامنی ، شهید کاظم ثامنی، شهید رحیم آنجفی، شهید مصطفی پژمان، شهید غلامرضا شکیبا فرد، شهید مهدی شهبازی شهید سید عباس سجادی در این مسجد فعالیت داشتند.

همچنین شهید رحیم آنجفی که ما ایشان را عمو رحیم صدا می کردیم همیشه در تمام فعالیت ها جزو اولین نفرها بودند در طول انقلاب و بعد از انقلاب با تشکیل کمیته و یا جهاد سازندگی و یا در دفاع مقدس که فرمانده ای دلاور و تمام عیار بود.

همنشینی با چنین افرادی که دقدقه دنیا در سرشان نبود و دنبال راهی برای رسیدن به خدا بودند در من تحولی ایجاد کرده بود که زمانیکه دور از ایشان بودم احساس می کردم چیزهای مهمی را از دست داده ام.

با پیروزی انقلاب اسلامی ما در همین مسجد آخوند گرد هم می آمدیم تا برای سازندگی کشور و پایداری انقلاب برنامه ریزی کنیم. یکی از خاطراتی که از آن زمان به یاد دارم.

یکی از روزهای گرم تابستان که مصادف بود با ماه مبارک رمضان ما صبح زود در مسجد جمع شده بودیم تا با اتوبوس به روستاهای اطراف اراک برویم و در برداشت محصولات کشاورزی به شکل جهاد کشاورزی به روستاییان کمک کنیم. سر زمین که رسیدیم عمو رحیم جلودار بچه های داس به دست سرودهایی می خواند و بچه ها پشت سر ایشان به دروکردن محصول می پرداختند. ظهر که شد به مسجد بازگشتیم. بین دو نماز اعلام شد به دلیل قائله کردستان زخمی ها نیاز به خون دارند و هرکس که می تواند  اقدام کند. اینجا من با صحنه ای مواجه شدم که برایم بسیار عجیب و باور نکردنی بود. همان افرادی که با زبان روزه برای برداشت محصول کشاورزی رفته بودند همه برای اهدای خود اقدام کردند.

با تشکیل سپاه پاسداران بچه ها به عضویت سپاه در آمدند. و به صورت داوطلبانه تعدادی به کردستان اعزام شدند. که شهید کاظم ثامنی و شهید غلامرضا فریدونی جزو اولین شهدای پس از پیروزی انقلاب در استان مرکزی بودند که بر دستان مردم تشییع شدند.

خون این دو شهید در مردم چنان روحی دمید که واقعا می شد مفهوم زنده بودن و زندگی بخشیدن شهید را حس کرد.

از جانباز معزز در مورد شروع جنگ تحمیلی پرسیدیم که در ادامه گفتند: با شروع جنگ تحمیلی در سال 1359 که دیکتاتوری دیوانه به خاک ایران هجوم برد. که در نتیجه آن تمام کفر به جنگ تمام اسلام آمده بود. هرچند به گفته امام همین جنگ هم رحمتی از جانب خداوند بود و راه جهاد و مجاهدت را بر مردم باز می کرد.

این جنگ با تمام جنگ هایی که در طول تاریخ ایران رخ داده بود فرق می کرد. از جمله تفاوت هایی که وجود داشت مشخص بودن جبهه حق و باطل بود و رهبران این دوجبهه که یکی فقیهی عالی قدر و در جبهه دیگر دیکتاتوری با تمام رضایل اخلاقی و یا در جبهه ما از تمام سنین از پیرمرد 90 ساله گرفته تا نوجوانی 12 ساله و از همه قشرها و همه صنف ها بودند که این نشان می داد خرد جمعی حقانیت این جبهه را پذیرفته اند و باور دارند تا حدی که جان خود را فدای آن می کنند. و اینها باعث پیوند نهضت عاشورا و نهضت خمینی گردد.

این جنگ ناعادلانه و تحمیلی از همان روزهای اول دفاع مقدس نام گرفت که به جد لایق همین نام بود و این را می شود با دیدن دلیری ها و از خودگذشته گی های رزمندگان فهمید و باور کرد.

در این دفاع هرکس جوانی از دست می داد خرسند بود که عزیزش هم ردیف یاران امامشان حسین ابن علی(ع) است. مجروهان خود را فدایی سرورشان ابوالفضل العباس می دیدند و یا اسیری که خود را در بند اسارت می دید وظیفه خود را همچون اسیران کربلا رساندن پیام خون شهدا به گوش جهانیان می دانست.

آدمی دارای چند بعد است. از جمله بعد جسمی که نیاز به خوراک و پوشاک و امنیت دارد. بعد دیگر تجربه ای است که در طول سال ها می آموزد تا بهتر از جسم خود مراقبت کند. بعد دیگر عقل او است که با تجزیه و تحلیل تجارب فرد تصمیم می گیرد که هرکاری کند تا جسمش در آرامش و رفاه بیشتر باشد. اما یک بعد دیگر هم وجود دارد که نامش عشق است. عشق گاهی در تضاد با عقل عمل می کند. گاهی می داند که برداشتن قدمی باعث نابودی جسمش می شود ولی عشق با تمام وجود خود را تقدیم می کند. این شهدا همه عاشق بودند. و عشق آنها را به درجه والای شهادت رساند.

از آقای وفایی در مورد نحوه جانباز شدن ایشان پرسیدیم:

با اتمام جنگ و پایانی که از جانب خدا برآن مقدور شده بود هر کس با انچه از جهاد خود داشتند به سراغ زندگی و خانواده رفتند هر کس از این جهاد سهمی داشت یکی چند قطعه عکس، یکی چند ترکش، یکی شهیدی داده بود و یا جانباز شده بود. اما من رفقایم را از دست داده بودم و راهی برای تسکین دردهایم جز رفتن گلزار شهدا نمی دیدم. ولی چرا من؟ کجای کار کم گذاشته بودم که رفقایم باید می رفتند و من می ماندم؟ و می دید چگونه این تهاجم های فرهنگی قلب نظام را هدف گرفته است.

در سال 1369 مطلع شدم گروه هایی برای تفحص شهدا به منطقه رفته اند. من هم اقدام کردم. چقدر حال خوبی داشت. هرچند که قابل توصیف نیست ولی شما تصور کنید که انسان از بوی عطر گلاب که از دور استشمام می کند و یا بوی اسپند چقدر شاد و مسرور می شود. من هم بوی همرزمانم را در این مناطق حس می کردم و این به من آرامشی توصیف ناپذیر میداد. و دائم در خلوت خودم از خدا می خواستم کمکم کند تا در محضر امام و شهدا در روز قیامت سرشکسته نباشم.  این جانبازی که در حین تفحص رخ داد هرچند کم و ناقابل است شاید سندی باشد برایم در روز قیامت تاپیش رفقایم سربلند باشم.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده