مصاحبه با جانباز آزاده سید نبی حسینی / بخش اول
سه‌شنبه, ۰۸ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۶:۳۹
جانباز آزاده سید نبی حسینی متولد سال 1344 در شهرستان ازنا بدنیا آمد. دوران تحصیلی را در همین شهرستان گذراندند. ایشان در عملیات ولفجر مقدماتی اسیر شدند و هشت سال اسیر نیروی بعث عراق بوده اند.

نوید شاهد استان مرکزی، جانباز آزاده سید نبی حسینی متولد سال 1344 در شهرستان ازنا بدنیا آمد. دوران تحصیلی را در همین شهرستان گذراندند. ایشان خاطرات خود را از دوران تحصیلی مقطع راهنمایی  شروع کردند.

اگر اسیر شدیم چه باید بکنیم؟

در دوران مدرسه با توجه به اینکه سن زیادی نداشتم و با حال و هوای کشور آشنا نبودم. تا اینکه یک روز در مدرسه بچه هایی که کلاس بالاتر بودند عکس شاه را از جلد کتاب ها پاره کردند و قاب عکسی که از ایشان در همه کلاس ها بود به زیر آوردند و شکستند. مدیر مدرسه وقتی متوجه شد همه را به صف کرد و بچه ها را تحدید می کرد تا بگویند این خراب کاری ها کار چه کسی بوده است. ولی هیچ کس حرفی نمیزد. اتفاقا چند روز بعد از آن مدرسه ها به طور کلی تعطیل شد.  با تعطیلی مدارس ما فرصت بیشتری برای حضور در راهپیمایی ها و آشنا شدن فضای انقلاب و هدف از آن، داشتیم.

سرانجام با پیروزی انقلاب در شور و شعف بودیم که جنگ تحمیلی شروع شد. در آن سال ها من 15 سال بیشتر نداشتم ولی خیلی دلم می خواست به جبهه بروم اما خانواده به دلیل اینکه برادر بزرگمان سرباز بود و در جبهه حضور داشت اجازه رفتن به جبهه را به من نمی دادند.

سال 1361 که برادرم سربازی اش تمام شد من با ثبت نام در بسیج راهی جبهه شدم. ابتدا سه ماه آموزشی را در  خرم آباد و پایگاه حمزه سلام الله علیک بودیم. در دوران آموزش چندین بار رزم شبانه و خشم شب هایی داشتیم تا با موقعیت سخت جنگی آشنا شویم.

در دورانی که در جبهه بودم با هم سنگرانم در مورد همه چیز صحبت می کردیم از قطع شدن اعضای بدن و جانباز شدن تا شهادت و به لقاء الله پیوستن، اما هیچ گاه به اسارت فکر نکرده بودم. مگر می شود ایثار و جهاد به اسارت ختم شود؟ یا اسارت چه شکلی است؟ اگر اسیر شدیم چه باید بکنیم؟

در عملیات ولفجر مقدماتی ستون پنجم دشمن در خط مقدم نفوذ کرده بود و از تاریخ عملیات آگاه شده بودند به همین خاطر عملیات با 15 روز تاخیر انجام شد. این عملیات در یک دشت وسیع و پهناور قرار بود انجام بگیرد. که در این دشت هیچ گونه ارتفاعی برای سنگر گرفتن وجود نداشت به جز حاشیه جاده که چند سانتی متری از زمین فاصله داشت. رسته من در این عملیات آرپی جی زن بود به همراه دو کمکی که داشتم به خط زدیم. یکی از بچه ها زخمی شد و عقب ماند و دیگری هم در میانه مسیر دیگر ندیدمش که بعدا متوجه شدم ایشان به شهادت رسیده اند و هیچ اثری از پیکرشان نمانده و مفقود الاثر گشته اند.

نزدیکی صبح بود که با وضویی که از نماز مغرب و عشاء داشتم نماز را خواندم. خورشید که بالا آمد متوجه شدیم که توسط تانک های ضره ای دشمن محاصره شده ایم. و مهمات ما هم بسیار کم است. عراقی ها هم این را متوجه شده بودند و سربازانشان از پشت تانک ها بیرون آمده و هر جنبنده ای را به رگبار می بستند.

در سمت دیگر هم یک تک تیر انداز هر چند ثانیه یکی از بچه ها را میزد. شهادتین خود را زیر لب خواندم و میدانستم تا لحظاتی دیگر شهید خواهم شد. یک عدد تیر آرپی جی داشتم که آن را مصلح کردم و به سمت تک تیر انداز عراقی نشانه رفتم و شلیک کردم. بعد از آن از زمین و هوا آتش دشمن به سمتم می آمد. یک لحظه آتش دشمن که ارام گرفت سرم را برگرداندم و دیدم دو عراقی بالای سرم ایستاده اند و یکی شان اصلحه اش را به سمتم نشانه رفته است. زبانشان را نمی فهمیدم ولی از حرکاتشان متوجه شدم که دومی قصد دارد از شلیک کردن دوستش را منصرف کند.

من و تعدای دیگر اسیر شدیم. ما را در یک محدوده جمع کردند. در انجا چند نفر از فرمانده ها هم بودند که لباس خود را بیرون آورده بودند تا شناسایی نشوند. ما با هم قرار گذاشتیم اگر در مورد فرمانده ها سوال شود افرادی که شهید شده اند را معرفی کنیم. تعداد زیادی زخمی با ما بود که خون زیادی از بدنشان رفته بود و دائم فریاد می زدند و آب طلب می کردند. یک سرباز عراقی به آنها آب داد و متاسفانه شش نفر از آنها در دم به شهادت رسیدند.

ابتدا ما را به العماره بوردند بعد از آن به سمت بغداد رفتیم. به مدت 24 ساعت در یک سوله متروکه بودیم. روز بعد خواستند که به صورت هشت نفره بیرون بیایم. همه فک کردیم قرار است اعداممان کنند و با آنها نرفتیم. همین باعث شد تعدادی چماغ بدست وارد سوله شدن و شروع به زدن بچه ها کنند. در همین لحظه یکی از بچه ها از فشار درد و خستگی بلند گفت: "الموت صدام". صدایش قطع نشده بود که بقیه هم با او هم صدا شدند. سیلو های دیگر هم هم صدا شروع به شاعر دادن کردند. سرباز ها به سرعت از سیلو خارج شدند و فضای سکوت مرگ آوری همه جا حکم فرما شد.

بعد از دو ساعت مجدد عراقی ها وارد سیلو شدند و بچه ها را یکی یکی بیرون بردند. نوبت به من که رسید و بیرون آمدم دیدم که هر هشت نفر را وارد یک مینی بوس می کنند تا تعداد اسرا  بیشتر جلوه کند. ما را پنج ساعت در خیابان های بغداد چرخاندن  و تبلیغات می کردند.

بعد از این تبلیغات گسترده ای که کرده بودند ما را به سمت اردوگاه موسل بردند. وقتی به انجا رسیدیم ما را از تونل مرگی که ساخته بودند عبور دادند. این تونل تشکیل شده از 40 سرباز عراقی در دو ستون به فاصله یک متر از هم بود که باتوم به دست منتظر خیر مقدم گویی به ما بودند....

ادامه دارد...

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده