مصاحبه با جانباز آزاده سید نبی حسینی- قسمت دوم
چهارشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۱:۰۳
جانباز آزاده سید نبی حسینی متولد سال 1344 در شهرستان ازنا بدنیا آمد و دوران تحصیلی را در همین شهرستان گذراند. وی در عملیات والفجر مقدماتی اسیر شد و پس از هشت سال به وطن بازگشت. مصاحبه خواندنی نوید شاهد با این جانباز آزاده را بخوانید:
به گزارش نوید شاهد استان مرکزی، جانباز آزاده سید نبی حسینی متولد سال 1344 در شهرستان ازنا بدنیا آمد. دوران تحصیلی را در همین شهرستان گذراند. وی خاطرات خود را از دوران تحصیلی در مقطع راهنمایی شروع کرد.

ایثار در اسارت!

مصاحبه با جانباز آزاده سید نبی حسینی به آنجا رسید که شبانه وارد اردوگاه موصل شد و از تونل مرگ عبور کرد.

بعد از ورود به اردوگاه موسل و دسته بندی بچه ها در چند آسایشگاه، چند ساعتی نگذشته بود که همه خسته روی زمین دراز کشیده بودیم و زخم ها خود را وارسی می کردیم که یک سرباز عراقی وارد آسایشگاه شد.

با دقت بچه ها را بررسی می کرد و اسم پنج نفر از ما که درشت هیکل تر بود را نوشت و رفت. چند لحظه بعد یک فرمانده عراقی با دو سرباز باتوم به دست وارد آسایشگاه شدند و اسم هایی که سرباز قبلی نوشته بود را خواند و آنها را از آسایشگاه بیرون بردند. بعد چند ساعت درب آسایشگاه باز شد و تن آش و لاش بچه ها را داخل آسایشگاه انداختند. تازه فهمیدیم چه خبر است. و آن ناجوان مردان برای اینکه زهرچشمی از ما بگیرند تعدادی از بچه ها را می برند و شکنجه می دهند. این کار برای آنها مثل تفریح شبانه بود.

در اسارت هم ایثار ادامه داشت

گاهی پیش می آمد که وقتی اسامی را می خواندند که برای شکنجه ببرند. بعضی از بچه ها داوطلب می شدند و به جای بچه هایی که زخمی بودند می رفتند. این روند در ابتدای اسارت جزء برنامه هفتگی  انها شده بود فقط گاهی که قرار بود صلیب سرخ بیاید یک هفته قبل از آن سعی می کردند که آثار شکنجه  در اسرا نماند. البته در پایان اسارت برای اینکه روحیه رزمندگان در جبهه را خراب کنند در حضور صلیب سرخ هم اسرا را مورد ضرب و شتم قرار می دادند.

شکنجه جسمی و عقیدتی

فرمانده اردوگاه یک فکر ناب به سرش زده بود آن هم این بود که کاری کند بچه ها از ایران و رهبرشان متنفر شوند. برای این کار هم از هیچ چیزی دریغ نمی کرد. از آوردن روحانی هایی که از اسلام واقعی به گفته خودشان حرف می زد تا منافقینی که از آزادی می گفتند. البته هر دو تیرشان به سنگ خورد.

چند باری که روحانی آن ها به آسایشگاه آمد. اسرا هرگاه نام ائمه اطهار آورده می شد یک صدا صلوات بلندی می فرستادیم. صلواتی که چندین سال در دلمان مانده بود و کسی جرعت نداشت اینگونه بلند و یکصدا بخواند. یک بار هم که نام امام زمان حضرت مهدی (عج) آورده شد همه اسرا بلند شدیم و صلوات فرستادیم و مجدد نشستیم. این کار بچه ها ترسی در دل عراقی ها انداخت که دیگر خبری از آن روحانی در اردوگاه نشد.

یکی دو بار هم که منافقین به اردوگاه آمدند ابتدا با بلند گو در محوطه حیات اردوگاه صحبت می کردند. حرف از آزادی و رهایی از اسارت می زدند ولی دریغ از یک نفر که با آنها همراهی کند. آنها جرعت نداشتند بین اسرا بیایند. یکی دو بار بچه ها به سمت آنها سنگ پرتاب کردند و همین باعث شده بود که آنها روی سقف اردوگاه بروند و از آنجا نطق کلام کنند. چند باری که این اتفاق افتاد، فرمانده های عراقی خسته شدند و دیگر آنها را دعوت نکردند.

بازگشت به وطن

در سی و هفتم مرداد سال 69 ما جزو گروه های آخری بودیم که برای بازگشت به میهن آماده شدیم. بعد از هشت سال اسارت قرار بود مجدد روی ماه مادرم را ببینم. دل توی دلم نبود تا یک دل سیر برادر و خواهر هایم را ببیم و ببویم و ببوسم.

وارد ایران که شدیم ابتدا سه روز در قرنطینه بودیم. سپس با اتوبوس هایی به صورت دسته بندی شده راهی شهر و ولایت خود شدیم. تاریک بود که یک ماشین  سپاهی جلوی اتوبوس را گرفت. مادرم را در تاریکی با کور سویی از نور ماشین دیدم. پایین که آمدم. بعد از رو بوسی و گشتن به دور مادر با بقیه هم رو بوسی کردم. خیلی ها را دیگر نمی شناختم و آنها هم خودشان این موضوع را حس کرده بودند برای همین خودشان را معرفی می کردند.

جوانان امروز پر شور تر از روز های انقلاب

خدا رو شکر که جوانان بسیجی امروز که از نسل سوم انقلاب هستند به گفته رهبر عزیزم اگر انقلابی تر از جوانان دوران انقلاب اسلامی نباشند کمتر هم نیستند. ما در دوران جنگ وظیفه داشتیم که در سنگر جهاد و جنگ باشیم و خدمت کنیم . امروز سنگر جوانان علم و صنعت است. اگر امروز  دشمن از جبهه اقتصادی وارد جنگ با ایران اسلامی شده است، جوانان وظیفه دارند با حضور و فعالیت در این جبهه باعث پیروزی ملت ایران شوند و همه تحریم های ناجوان مردانه آمریکا علیه مردم ایران را شکست دهند به حول و قوه الهی.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده