چهارشنبه, ۰۳ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۰۰:۱۱
در این خبر خلاصه ای از زندگینامه قاری قرآن شهید حسن عظیمی خیرآبادی آورده شده است.

به گزارش نوید شاهد استان مرکزی، شهید حسن عظیمی خیرآبادی در پنجم فروردین‌ 1332 در روستای خیرآباد از توابع شهرستان اراک به دنیا آمد. به دلیل مشکلات عدیده‌ی زمان خود نتوانست بیشتر از کلاس ششم ادامه‌ی تحصیل دهد و مجبور شد در کار کشاورزی همکار و همراه پدر باشد. شرکت در مجالس عزاداری و فعالیت‌های اسلامی از ویژگی‌های شهید عظیمی بود. تأسیس کتابخانه‌ی خیرآباد با همت شهید عظیمی شکل گرفت. ایشان از قاریان برجسته‌ی منطقه به شمار می‌رفت، در زمان حکومت نظامی در تهران به همراه تعدادی از دوستان خود مسئول تقسیم مواد غذایی بین مردم شد.

شوق شهادت قاری قرآن

در سال 1353 در کارخانه ماشین‌سازی اراک مشغول خدمت شد. در محیط کار پر تلاش و کوشا بود و با شروع جنگ تحمیلی برای یاری دین خدا به کردستان رفت و در پنجم مهر سال 1359 در هجوم ناجوانمردانه گروه‌های ضدانقلاب کومله به همراه 4 نفر از همرزمانش شربت شهادت نوشید.


خاطره از زبان همسر شهید:

شهید حسن عظیمی خیرآبادی که در ماشین‌سازی اراک مشغول به کار بودند، در سال 1357 در جمع دیگر کارکنان ماشین‌سازی برای آمدن امام خمینی(ره) اعتصاب کردند. از اوایل انقلاب شهید عظیمی در تمام صحنه‌ها شرکت داشتند. در راهپیمایی اراک روزی که مجسمه شاه را پایین آوردند، ایشان حضور فعال داشت.

در تظاهرات، مراسم عزاداری امام حسین(ع)، پخش اعلامیه‌ای حضرت امام خمینی(ره) و در تشکیل کتابخانه روستای خیرآباد حضور فعال داشتند. همچنین شهید عظیمی برای استقبال از امام خمینی(ره) به همراه گروهی از برادران بسیجی عازم تهران شدند. شهید حسن عظیمی همیشه به یاد خدا بودند و شهادت در راه خدا آرزوی ایشان بود. وی پس از هر تظاهرات و بازگشت به خانه می‌گفت: این بار هم لیاقت شهادت را نداشتم و شهادت نصیبم نشد. تا اینکه جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شروع شد. شهید، مدت 2 هفته آموزش نظامی گذراند و یک هفته پس از آموزش برای رفتن به جبهه آماده شدند. شبی که قرار بود فردای آن روز به جبهه اعزام شوند، از شدت ذوق و شوق خواب به چشم شهید نیامد. ساعت حرکت آن‌ها از روستا 5 صبح بود که پس از حرکت می‌بایست به اراک رفته و به دوستان دیگر ملحق شوند. موقع حرکت، فرزندان او خواب بودند و شهید فرزندان را در حالی که خواب بودند، بغل کرده و بوسیدند.

همسر شهید در ادامه می‌گوید: وقتی من این صحنه را دیدم، اشک در چشمانم حلقه زد و فوراً به اتاق دیگری رفتم. موقعی که از اتاق بیرون آمدم ،دیدم شهید منتظر خداحافظی است. شهید پس از خداحافظی به راه افتاد و با نگاهم او را بدرقه کردم تا اینکه از نظرم محو شدند.


منبع: اداره هنری، اسناد و انتشارات بنیاد شهید و امور ایثارگران استان مرکزی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده