پنجشنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۲۲:۴۷
شهید "سیدمحمد حسینی" در جبهه کارهای مهندسی جنگ را انجام می داد آن هم بدون هیچ چشم داشتی به مادیات و تنها برای رضایت خدای متعال، حرفش این بود که « بسیجی ها عاشقانه آمده اند جنگ و باید عاشق بمانند.»

به گزارش نوید شاهد استان مرکزی، شهید سیدمحمد حسینی در تاریخ اول آبان 1338 در روستای ابراهیم آباد اراک در خانواده ای متدین و مذهبی به دنیا آمد.  تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در روستا گذراند. در دوران نوجوانی بود که پدرش را از دست داد. بعد از فوت پدر، سیدمحمد و برادرانش با هم بار مسئولیت یک خانواده را به دوش می کشیدند. دوره دبیرستان را در یکی از مدرسه های اراک گذراند. به شدت به کتاب و ادبیات علاقه مند بود و اتاق کوچکش پر بود از کتاب. روزگار برای سیدمحمد به سختی می گذشت اما او ثابت کرده بود که مرد روزهای سخت است.

بسیجی ها عاشقانه آمده اند جنگ و باید عاشق بمانند

دوران انقلاب

با اوج گرفتن انقلاب اسلامی ایشان نیز پا به پای دیگر مردم برای پیروزی انقلاب کوشش کرد. تحصیلاتش را تا دیپلم ادامه داد و به خدمت مقدس سربازی رفت تا وظیفه خود را نسبت به انقلاب انجام دهد. نه ماه از رفتن او به خدمت سربازی می گذشت، ابتدا در سایت کهریزک و بعد از آن به پایگاه هوایی بهبهان منتقل شود. اما حتی یک بار هم به مرخصی نیامد. گویی محمد در همان سن جوانی، دل بریده از دنیا بود.

آغاز جنگ تحمیلی و حضور در جبهه

بلافاصله بعد از پایان خدمت سربازی اش جنگ تحمیلی شروع شد. در مسجد روستا، کلاس های رزم و آموزش های نظامی برگزار می شد و سیدمحمد با وجود این که در دوره ی سربازی آموزش های نظامی را دیده بود، باز هم مشتاقانه در این کلاس ها شرکت کرد و بعد از آن به همراه بچه های ابراهیم آباد به جبهه مریوان رفت. بعد از آن نیز محمد به همراه برادرش صادق به جبهه می رفتند و در آنجا مشغول ساخت و ساز و امور مهندسی شدند و با توجه به این که معمولاً این ساخت و سازها را در مناطق نزدیک به عملیات انجام می شود، سیدمحمد بارها مجروح شد و از تیر و ترکش خط مقدم در امان نبود.

هدفش رضایت خدا بود

به عنوان نیروی داوطلب بسیجی همه ی این تلاش ها را می کرد و کوچک ترین چشم داشتی نداشت و تنها رضایت خداوند مد نظرش بود و بعد از سال ها تلاش، راضی نمی شد که نیروی رسمی بشود و همیشه می گفت: بسیجی ها عاشقانه آمده اند جنگ و باید عاشق بمانند، می ترسید نیروی رسمی بشود و جبهه برایش بشود مثل یک شغل ثابت. می ترسید ارادت و انگیزه هایش کم بشود و فقط می خواست با خدا معامله کند؛ اما به خاطر مسئولیتی که داشتند و کاری که انجام می دادند بالاخره رضایت داد تا به عضویت سپاه در آید.

عضویت در سپاه

در دهم دی سال 1362 به عضویت سپاه در آمد و در همان سال نیز ازدواج کرد اما آن قدر نگران جبهه و رزمنده ها بود که قبل از ازدواج کردن هم قول گرفت که برای جبهه رفتن مانعی نداشته باشد. حدود دو سال در سپاه خدمت کرد. فرمانده گردان مهندسی لشکر 27 محمد رسول الله (ص) بود. وقتی به جبهه می رفت خیلی کم می خوابید و خوراکش هم بسیار اندک بود.

لحظه ای استراحت نمی کرد

هیچ زمانی را برای خواب اختصاص نمی داد و فقط وقتی که به ماموریت می رفتند، بین راه در همان فرصت قلیل در خودرو چشم هایش را رو هم می گذاشت و کمی استراحت می کرد. نهایتاً در یک ماموریت در جاده آبادان - اهواز خودروی حامل ایشان در اثر تصادف واژگون گردید و سیدمحمد که به شدت مجروح شده بود، به بیمارستان ساسان تهران منتقل شد و به کما رفت. جبهه که می رفت کسی ندیده بود او بخوابد و حالا دیگر روزها و هفته ها می گذشت و از خواب بیدار نمی شد. بالاخره در تاریخ نهم بهمن ماه 1364 نبض سیدمحمد در فضای ساکت اتاق آی سی یو در دست های مادر، دیگر نزد و به درجه رفیع شهادت نایل آمد.


منبع: اداره هنری، اسناد و انتشارات بنیاد شهید و امور ایثارگران استان مرکزی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده