گفت جایم در بهشت را دیدم و خدا مرا خواهد برد

گفت جایم در بهشت را دیدم و خدا مرا خواهد برد

همسر شهید محمد حسن بسایی خانم در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «به یکی از اقوام گفت جایم در بهشت را دیدم و خدا مرا خواهد برد، بعد از شهادتش با خواندن وصیت نامه هایش فهمیدیم...»
این بار که به جبهه بروم شهید می‌شوم

این بار که به جبهه بروم شهید می‌شوم

راضیه قره محمدلو همسر شهید حسین قره محمدلو در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «بار آخر که آمده بود یک عکس به من داد و گفت این عکس را خوب نگهداری کن، این بار که به جبهه بروم شهید می‌شوم و این عکس را در جلوی آمبولانس خواهند گذاشت...»
در سفر بودیم که شهرمان را بمباران کردند

در سفر بودیم که شهرمان را بمباران کردند

خانم حاجی محمدلو همسر شهید شیرزاد نجات‌فر در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «بعد از پیروزی انقلاب اسلامی برای مسافرت به مشهد رفته بودیم که هواپیما‌های صدام به ایران آمدند و اهواز را بمباران کردند...»
۱۴ سال مفقودالاثر بود

۱۴ سال مفقودالاثر بود

مکرمی زندومه درستی همسر شهید رضا درستی در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «یک روز آمد گفت می‌خواهم برای جبهه نام نویسی کنم و شاید این موقعیت دیگر پیش نیاید، بعد از مدتی گفتند شهید شده است و ۱۴ سال مفقودالاثر بود تا اینکه جنازه اش را پیدا کردند...»
جانباز ۲۵ درصد: شهدا همه جوان بودند، امروز هم باید جوانان مراقب کشور باشند

جانباز ۲۵ درصد: شهدا همه جوان بودند، امروز هم باید جوانان مراقب کشور باشند

جانباز سرافراز آقای بهرام مقدم بیان می‌کند: «به عنوان یک برادر کوچکتر می‌گویم این همه شهدا برای ناموس و این مملکت رفتیم اگر فریب بخورند از سایر کشور‌ها بدتر خواهیم شد. باید مراقب انقلاب باشیم. شهدا همه جوان بودند، امروز هم باید جوانان مراقب کشور باشند. البته امروز هم گوش به فرمان رهبر هستم...»
شهادت برایش عیان شده بود

شهادت برایش عیان شده بود

همسر شهید اکبر اکبری بیان می‌کند: «شهادت برای ایشان عیان شده بود و به شوهر خواهرش هم گفته بود که بیش از یکسال دیگر زنده نمی‌مانم...»
قدر این مملکت را بدانید

قدر این مملکت را بدانید

همسر شهید علی پاشا حسینی خانم امین مسلمی در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «به جوانان توصیه می‌کنم قدر خود و مملکت را بدانید و آگاه باشید چه خون‌هایی برای این مملکت ریخته شده و پشت نظامشان بایستند...»
به مادرش گفت این بار شهید می‌شوم

به مادرش گفت این بار شهید می‌شوم

همسر شهید حسن ابراهیم‌پور خانم حبیبه سلمانی در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «بار آخر که از بوکان آمده بود قبل از رفتن رو به مادرش کرد و گفت شیرت را حلالم کن این بار شهید می‌شوم...»
عصر بود که ناگهان صدای گلوله آمد

عصر بود که ناگهان صدای گلوله آمد

همسر شهید حاج ولی قلی‌زاده خانم جعفریان در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «عصر بود و در حال رسیدگی به درس بچه ها بودم که ناگهان صدای گلوله آمد، دخترم از آیفون نگاه کرد و فریاد زد مادر بیا پدرم را ببین و ..»
گروگان گرفته و سپس شهیدشان کردند

گروگان گرفته و سپس شهیدشان کردند

همسر شهید «احمد میرزا محمدزاده» سرکار خانم فلکی در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «صبح رادیو را روشن کردم که خبر گفت میرزا محمدزاده و سلطان بیگی فرمانده را به خاطر آب فریب داده و گروگان گرفتند و سپس شهیدشان کردند...»
بعدی 4 5 6 7 قبلی