نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

ساعت دلتنگی!

ساعت دلتنگی!

عزیز یزدی برادر شهید "محرمعلی یزدی" روایت می کند: برادر بزرگترم به منزل آمد و گفت: محرمعلی مجروح شده و فردا باید بریم بیمارستان ملاقاتش! با شنیدن این حرف دلم آشوب شد. دوست داشتم ساعت ها هر چه سریع تر بگذرد و صبح شود که داداش را ببینم.
حسینیهِ شهیدی که مرکز توسعه و ترویج فرهنگ قرآنی شد

حسینیهِ شهیدی که مرکز توسعه و ترویج فرهنگ قرآنی شد

اشرف تاجیک رنجبر متولی حسینیه شهید به نام «حسن خراسانی» گفت: ما در این حسینیه میانگین بین چهل تا پنجاه خانم آموزش روخوانی، قرائت، تفسیر و مفاهیم را می دهیم که اکثراً در مسابقات شهرستانی و استانی مقام کسب کرده اند.
«آقا مجید» آسمانی بود...

«آقا مجید» آسمانی بود...

«بهزاد پروین قدس» می گوید: از همان ابتدا می شد فهمید که زمینی نیست ایشان اهل آسمان بود و برای همین همیشه سعی داشت دلهای ما را به هم پیوند بزند.

"گفتگوی عاشقانه"

شهید "مجید پازوکی" در مناجات خود می نویسد: خدایا؛ اگر دوستم داری قبول کن و توفیق شهادت را نصیب کن و اگر ارزشی ندارم عمرم را بگیر و بیش از این شرمنده ام نکن.
تحمل دوری برای رضای خدا

تحمل دوری برای رضای خدا

شهید "ابراهیم باشی" در نامه ای به خانواده اش نوشته است: مادرم دوری شما برایم سخت است ولی برای رضای خدا تحمل می کنم.
دست های به خون غلتیده...

دست های به خون غلتیده...

این شهیدان بلند بالا خاطرات شیرین و زیادی دارند، از اتفاقات و رویداد های نادر و گاه تعجب بر انگیزی که برایش رخ داده است. یکی از این خاطرات از شهید"موسی بهمن آبادی" این است که در ادامه میخوانیم.