نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

جزیره

جزیره

باز خدا پدر ابوحامد را بیامرزد که به خاطر خاطرخواهی مادرم هم شده خبر را از ژاندارمری راست آورد گذاشت کف دستم، که تا فرصت داری فرار کن یوسف جان که اگر بگیرندت من جواب مادرت را چگونه بدهم مادرت مگر طاقت چقدر غصه را دارد توی این سن و سال
شهیدی که دست قطع شده اش را بسوی دشمن پرتاب کرد

شهیدی که دست قطع شده اش را بسوی دشمن پرتاب کرد

بچه ها با ناباوری، دست قطع شده را به دستش دادند و او جلوی چشم حیران بچه ها، دست قطع شده اش را به سوی دشمن پرت کرد
چرا کُشتیش

چرا کُشتیش

آمبولانس، آمبولانس، آمبو... دستپاچه آخرین بخیه را روی بازوی مجروح عراقی با پنس گره زدم. از قیافه اش خوشم نمی آمد! دست خودم نبود. پنس و قیچی را کنار مجروح عراقی رها کردم و داد زدم.
تنها خمپاره سفید دنیا!

تنها خمپاره سفید دنیا!

خروس خوان صبح، مش رجب، مسئول تدارکات گردان هی میرود و هی می آید و با دمُش گردو می شکند: «آهای ایها الناس...از امروز سلاح مافوق سری داریم! » می گویم: «آقایی که شما باشی، منظور غذای فوق سریه؟
گواه

گواه

ميداني كه براي چه به منطقه رفته بودم؛ خواستم عكس بگيرم، از هر چه كه مي ديدم؛ از ايثار نوجوان هايي كه نارنجك به كمر می بستند
سجده با پیشانی سوراخ

سجده با پیشانی سوراخ

به اطرافم نگاهی کردم. زنان و دختران همسفرم هر یک حالی داشتند. من هم در فاصله ای دور از دیگران و در پشت تلیّ از خاک با جمجمه پیشانی سوراخ شده ات خلوت کردم. حالا من بودم و تو، دست بردم و خاک گونه هایت را ستردم.